|
هوا را از من بگیر خنده ت را نه!
|
چه فرداهای زیبایی ... !
خدا ؟ ... شکر !
سلام .
دلم برایت تنگ شده
دلم لک زده برای ((تو)) ی قبلی توی ذهنم که جز اندکی در من باقی نمانده .
...
با ((تو)) ی جدیدت غریبه ام حالا ... تو دیگر برای من ، آقا شده ای ... آن مرد شده ای ...
آن مرد آمد ... روی امواج صوت و تصویر آمد ...
...
این همه سال ، آن قدر ، تو ، تمام ِ من شدی که از دنیای این ها دور ماندم . حالا که می خواهم برگردم ، نمی شود ، نمی توانم . ... برایشان بیگانه ام.
تو آن قدر در من پخش شده بودی که من دور از آدم ها ، غریبه با دنیایشان ، ((من)) شدم. این من را حالا پس می زنند. آدم ها خسته شده اند ... از ذهن نکته سنج و ظریف بین من خسته شده اند . چه می دانند بیچاره ها که تو با من چکار کردی ... که این سوال های ریز و درشت ، به خدا دست خودم نیست ...من تازه به دنیا آمده ام ... باورشان نمی شود.
خیلی بدی دوست جان ... خیلی بدی. بگذار فحشت بدهم . منگل ... چشم پفکی ... بی تربیت ... تو این همه سال زندانی ام کردی ... نگذاشتی مثل همه باشم ... مثل همه زندگی کنم ... آشنایشان بشوم.
من اگر دقیق نمی شدم در رد نگاهت ، چطور می فهمیدم دوست داشتنی هایت را ؟ حالا ایراد می گیرند بر دقت ِ دید ِ من و می گویندش بی مورد ! من عادت کرده ام . تو عادتم دادی و اینها نمی فهمند.
من در سرزمین ِ دوست داشتن تو ، یاد گرفتم به وقت ذوق بخندم و هنگام غم گریه کنم . احساس خوبم را به هر چیز و هر کسی ، همان لحظه بیان کنم. من ... من یادم نمی آید در آیین شهروندی ِ مُلک تو ، نقاب گذاشتن ، هنجار شده باشد حالا ... حالا ... شهریار من ، حالا که پرتابم کرده ای بین این آدم ها و دنیایشان به آموزه های شهر تو می گویند : سادگی
می گویند این دختر چقدر کوچک مانده هنوز ... هه !
هی ... تو
تو که صدایت میزنند : سمبل لطافت ...
تو که عاشق بارانی .
من ... من خیلی تنها شده ام ... سخت است.
همین.
دلم
گرفته است.
و تو ...
" نادان " تر از همیشه ای .
تو که می خندیدی
دل من هم خندید.
و خدا را ، تا خداوند
شکر باید گفت.
چطور نفس بکشم این روزها؟
وقتیکه می دانم :
تو غم داری ...
ردیف اول از بالا . دکمه ی دوم از سمت چپ... آخ! باز دستم لرزید! دوباره ...
ردیف وسط. دکمه ی ششم از هر دو سمت!
ردیف وسط. دکمه ی چهارم از سمت چپ .
ردیف سوم از پایین. دکمه ی چهارم از سمت چپ ...
(کاش که نفهمد ش ! ... اون وقته كه خيلي د...)
همین چهار تا کار کنن ، بسه براش ! سارا قصه هاشو مي نويسه .
وبلاگ را به روز ، نه ! به سال مي كنم.
واژه ها را مي كُشم من ، لال مي كنم.
تا اين " تولدت مبارك... " هست اينجا
سي ِ دي ماه ، با خط تو ، حال* مي كنم.
* ايهام تناسب واژه را دريابيد تا آن معني سطحي به ذهن متبادر نشود.
روز اول هفته ، روز آخر دی ماه...
نیمه شب ، هوا تاریک، در اوایل این راه
ساحری به رنگ سبز، در اتاق گریم ساکن
آمد و برایم گفت یکه جمله ای کوتاه
می رسد به یک امشب، سن و سال این خانه
از طلسم جادوگر ، از پی اش برآید : آه
من دلم نمی آید ، حرف دیگری باشد
جز صدای آن (صاحر!!) در فضای این وبگاه
می شود خدا جان باز؟ صاحب اتاق رنگ
نقش گل زند بر این صفحه ی پر از ساراه؟!
از آسمان
تا زمین
راهی نیست!
اگر...
تو ماه شب باشی
و من برکه ی کوچک آب!