|
هوا را از من بگیر خنده ت را نه!
|
آن زن از یک جای دور آمد
با لبخند . با اشک . با از اینجا تا هند دلتنگی.
آن مرد خندید. آن مرد گریه کرد . آن مرد حالا دیگر دلش تنگ نیست.
شاید دیگر گم نشود ... شاید دانه اش نهال و نهال درخت بشود ... سبز سبز.
امروز آغاز زندگی ست برای " تمام زندگی من "
امروزی که فردای ۳۰ ژوئن است.
تولدت مبارک ...
.
همیشه گفته ام که اسم احساس من " عشق " (۱) نیست.
حتی شاید " دوست داشتن " نباشد.
فقط:
سالهاست که مبهوت این " موجود" م : یک بهت طولانی.
۱: عشق خیلی کهنه و دستمالی شده تر از این است که بخواهد نام احساس من باشد و ساحت مقدسش (( دوست داشتن های تکراری بی معنی)) را بر نمی تابد.
این روزها هر روز میروم به تالار مولوی
باید به سنگفرش هایش ، به پلکان منتهی به سالن ها ، عادت کنم.
باید به آدم ها ، به لباس هایشان ، به نگاه هایشان عادت کنم.
به زودی قرار است آنجا " زندگی " کنم...
سالن اصلی ، سالن کوچک
دلم می خواهد سانتی متر به سانتی متر کفپوش ها را نگاه کنم...
این روزها ، یک تالار مولوی هست و یک سارا و یک عالم انتظار.
ردیف اول از بالا . دکمه ی دوم از سمت چپ... آخ! باز دستم لرزید! دوباره ...
ردیف وسط. دکمه ی ششم از هر دو سمت!
ردیف وسط. دکمه ی چهارم از سمت چپ .
ردیف سوم از پایین. دکمه ی چهارم از سمت چپ ...
(کاش که نفهمد ش ! ... اون وقته كه خيلي د...)
همین چهار تا کار کنن ، بسه براش ! سارا قصه هاشو مي نويسه .
وبلاگ را به روز ، نه ! به سال مي كنم.
واژه ها را مي كُشم من ، لال مي كنم.
تا اين " تولدت مبارك... " هست اينجا
سي ِ دي ماه ، با خط تو ، حال* مي كنم.
* ايهام تناسب واژه را دريابيد تا آن معني سطحي به ذهن متبادر نشود.
روز اول هفته ، روز آخر دی ماه...
نیمه شب ، هوا تاریک، در اوایل این راه
ساحری به رنگ سبز، در اتاق گریم ساکن
آمد و برایم گفت یکه جمله ای کوتاه
می رسد به یک امشب، سن و سال این خانه
از طلسم جادوگر ، از پی اش برآید : آه
من دلم نمی آید ، حرف دیگری باشد
جز صدای آن (صاحر!!) در فضای این وبگاه
می شود خدا جان باز؟ صاحب اتاق رنگ
نقش گل زند بر این صفحه ی پر از ساراه؟!
از آسمان
تا زمین
راهی نیست!
اگر...
تو ماه شب باشی
و من برکه ی کوچک آب!